تبليغاتX
خاطره ها -
 گفتم: از قبل از انقلاب چه میدانی؟ گفت: می گویند رفاه بود اما حجب و حیا مرده بود.
گفتم: می گویند مردم آزاد بودند.
          گفت: آری آزاد از دین و گرفتار در بند شهوات.
گفتم: از انقلاب بگو.
                            گفت: عرصه آزمون عظیم الهی.
گفتم: با مادیات مخالفی؟
  گفت: با مادیات پرستی مخالفم با تکاثر, تجمل و تفاخر.
گفتم: از جنگ بگو؟
              گفت: دانشگاه غیرت و شجاعت و ایثار و شهادت.
گفنم: از جبهه بگو.
                گفت: بیشه شیران روز و زاهدان شب.
گفتم: از خودت بگو.
                      گفت: چیزی ندارم.
گفتم : کجا جانباز شدی؟
             گفت: دستانم را به فرات سپردم و پایم را به شلمچه.
گفتم: و چشمت را؟
               گفت: در قله های بلند قلاویزان هنوز دیده بانی می کند.
گفتم: وقت آن نیامده که استراحت کنی؟   گفت: ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم!
گفتم: هدفت در زندگی چیست؟
          گفت: خدمت.
گفتم: به چه کسی؟
   گفت: به اسلام و مردم.
گفتم: چگونه؟
   گفت: با حضورم و با فکر و اندیشه ام.
گفتم: از ازدواج بگو.
   گفت: مسیر تکامل است.
گفتم: از خانواده.
   گفت: کانون صفا و صمیمیت.
گفتم: پدر.مادر.
   گفت: سرچشمه های عشق و عاطفه

گفتم: از هنر بگو.   گفت: شبنمی از جمال الهی.
گفتم: برترین هنر کدام است؟
   گفت: چگونه زیستن و چگونه مردن.
گفتم: از ورزش بگو.
   گفت: باید تجلی گاه ارزش باشد.
گفتم: در غرب چگونه است؟
  گفت: مرکب راهواری برای سیاست, تبلیغات و اغفال جوانان.
گفتم: بزرگترین آرزویت چیست؟
  گفت: هجرت.
گفتم: از کجا به کجا؟
   گفت: از خود به خدا.
گفتم: هدفت؟
   گفت: وصال.
گفتم: تا کی؟
   گفت: تا ابد.

  دومی

گفتم: که هستی و از کدام نسلی؟  گفت: جوانی از نسل آزاد!
گفتم: اسمت چیست؟
 

  گفت: تو شناسنامه حسین, اما مایکل صدام می کنند.
گفتم: چرا مایکل؟
   

 گفت: دوست دارم، جدیده، امروزیه
گفتم: نام حسین را کی برات انتخاب کرده؟ 
 

 گفت: مادر بزرگم، خیلی پیره.
گفتم: نام حسین تو را به یاد چه چیزی می اندازد؟
   

 گفت: گریه و زاری و دو روز تعطیلی!
گفتم: حقیقت حسین همین است ؟ پس چرا سیاه پوشیدی؟!
  

 گفت: دوستانم همه سیاه پوشیدن!
گفتم: چطور عزاداری می کنید؟
  گفت: من ارگ می زنم!
گفتم: از اسلام چی می دونی؟
  گفت: چیزایی مثل مسجد و روضه و گریه
گفتم: نشانه اسلامت چیست؟
  گفت: تو شناسنامه ام با خط زیبایی نوشتن.
گفتم: مذهب چی؟
  گفت: یعنی چی، مسلمونم دیگه!
گفتم: از فرهنگ چی می دونی؟
  گفت: منظورت آثار باستانیه!
گفتم: و خیلی چیزای دیگه! 
    گفت: فرهنگ ما خیلی قدیمیه.ما چیزای جدیدی می خواهیم.
گفتم: چه چیزهای جدیده؟
  گفت: رمانهای عشقی, جاز و رپ....
گفتم: جلال آل احمد کیست؟
  گفت: نمی دانم شاید یکی از میادین میوه فروشی در تهران.
گفتم: از فرهنگ غرب چی می دونی؟ 
 

 گفت: خیلی چیزها، آزادی روابط دختر و پسر و مد  لباس و مو.

گفتم: دیگه چی؟  گفت: فیلمهای جذاب، شوهای خارجی و محبت به حیوانات.
گفتم: علم و تکنولوژی چی؟
  گفت: با پول میشه تکنولوژی را خرید اما عشق رو نه!
گفتم: از قیل از انقلاب چی می دونی؟ 

 گفت: می گن مردم تو رفاه کامل بودن!
گفتم: چه کسانی اینها رو می گن ؟
   گفت: بابام، مامانم، دایی هام، همه...!
گفتم: دیگه چی می گن؟
  گفت: می گن مردم خیلی آزاد بودن!
گفتم: دیگه چی می گن؟
   گفت: از جنسهای آمریکایی، از خود آمریکایی ها و محبتهایشان!
گفتم: از کاپیتولاسیون، مستشارهای نظامی چی؟ 
     گفت: برای خدمت کردن به ما اومده بودن!
گفتم: از فسادها , مشروب فروشیها...چی؟
 

  گفت: فساد یعنی چی، مردم آزاد بودن!!
گفتم: از شکنجه ها, اعدامها, تبعیدها چی؟
   

 گفت: خیلی هاش دروغه, اگر هم بوده برای کسب قدرت بوده.
گفتم: از انقلاب چی می دونی؟
 

 گفت: منظورت میدون انقلابه، نوار و عکس جدید، از اونجا می گیرم.
گفتم: از جنگ، شهدا چی؟
  گفت: شلوغی، ویرانی، کشتار
گفتم: از رزمندگان چی می دونی؟
      گفت: می گن جزوات کنکورش عالیه!
گفتم: حرفت تو زندگی چیه؟
   گفت: این دو روز دنیا را باید عشق کنیم، باید خوش بگذره.
گفتم: چه وقت به آدم خوش می گذره؟
  گفت: وقتی آدم آزاد باشه!
گفتم: آزادی یعنی چی؟
 گفت: یعنی اینکه من هر کاری که عشقم کشید انجام بدم!
گفتم: هر کاری حتی قتل و تجاوز؟
  گفت: البته کمتر پیش میاد ولی ممکنه!
گفتم: چرا گفتی دو روز دنیا؟
  گفت: خب هر چی هست تو همین دو روزه دیگه.
گفتم: پس آخرت چی؟
  گفت: کی اومده از اونجا!
گفتم: نظرت در مورد ازدواج چیه؟
گفت: نیازی نیست خودم رو زندانی کنم همه چیز فراهمه!

گفتم: چرا زندانی؟  گفت: خوب آدم محدود میشه، ولی بعد از چهل سالگی بد نیست!


گفتم: در مورد خانواده، پدر، مادر چی میگی؟ 
 گفت: فقط تا هیجده سالگی!

گفتم: بعد از اون چی؟  گفت: رهایی.
گفتم: از هنر بگو.
  گفت: فقط سینما آن هم نوع هالیودیش!  
گفتم: از ورزش بگو!
  گفت: فقط فوتبال اون هم بایرن مونیخ
گفتم: دیگه چی؟
  گفت: از تیپ باتیستوتا خوشم می یاد.
گفتم: بزرگترین آرزوت توی دنیا چیه؟
   گفت : هجرت!
گفتم: از کجا به کجا؟
  گفت: از اینجا به اروپا یا آمریکا!
گفتم: هدفت؟
  گفت: عشق و حال
گفتم: تا کی؟
  گفت: تا ابد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:14  توسط |