تبليغاتX
خاطره ها
اولی

گفتم: که هستی و از کدام نسلی؟   گفت: آزاده ای از مکتب حسین
گفتم: نامت چیست؟                                   گفت: نام مهم نیست.
گفتم: پس چه چیز مهم است؟
                     گفت: انجام تکالیف و رضای محبوب.
گفتم: کدام تکلیف؟
                                گفت: آن که غایت هستی است.
گفتم: غایت هستی چیست؟
                        گفت: ذبح نفس و خودسازی.
گفتم: اعتکاف و گوشه نشینی
                   گفت: هرگز! مقصود جهاد در دو جبهه است.
گفتم: از فرهنگ بگو.
                           گفت: آیینه تمام نمای تعالی و رشد یک ملت.
گفتم: فرهنگ ایرانی یا اسلامی
                   گفت: امتزاج نار و نور.
گفتم: از شیخ اشراق چه می دانی
                 گفت: آواز پر جبرییلش را شنیده ام.
گفتم: جلال آل احمد را می شناسی
               

گفت: در غربزدگی شناختمش و خسی در میقاتش مرا به میقات برد.
گفتم: از فرهنگ غرب بگو!
                     گفت: معنویت زدایی, ابتذال و فساد.
گفتم: علم و تکنولوزی چطور؟
                   گفت: همه در خدمت مادیت انسان.
گفتم: در آنجا انسان چگونه است
 گفت: همه چیز دارد الا خدا.
گفتم: پس خدای مسیح کجاست؟
               گفت: با دستان انسان در کلیسا محبوس شده
گفتم: یعنی چه؟
    

  گفت: خدا در غرب فقط روزهای یکشنبه و برای ساعتی ظهور می کند!

گفتم: از قبل از انقلاب چه میدانی؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:14  توسط | 
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
دلم برای باغچه می سوزد


سلام...

در شگفتم که سلام،

آغاز هر دیداری ست ولی در نماز،

پایان است...شاید این بدان معناست

که پایان نماز، آغاز یک دیدار است!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:4  توسط | 
همیشه فکر کن در یک “دنیای شیشه ای” زندگی می کنی، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاپ نکنی، چون اولین چیزی که
می شکنه دنیای خودته…
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:22  توسط |